از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنند . - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 19:30
این دوره هیچ کدام از برنامه مناظرات را گوش ندادم .البته دوره قبل هم گوش نداده بودم الان اتفاقی تلويزيون روشن کردم .هرکسی میخاد رئیس جمهور بشه ، بشه .اصلا مهم نیست .اگه مهم بود که وضعیت مملکت این نبود .بود ؟اگه فکر میکنه میتونه.بسمالله.فقط یک کار کنه .قیمت اقلام خوراکی که قوت لایموت مردم است را به هم...
همه چی از یاد آدم میره مگه یادش که همیشه یادشه - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 14:24
دلم نمیاد خداحافظی کنم .امیدوارم بشه باز بیام ، بنویسم و بیشتر سر بزنم .دوستان خوبی که هستند و عزیزانی که دیگه نیستند عمه خانم ، مریم خانم امیدوارم هر کجا هستید دلتون شاد و تنتون سالم باشه .روزگارتون خوش .فعلا
بلاخره زمستون نشانهای از خودش نشون داد . - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 4:06
امروز صبح .مادر گفت اون دو تا کوزه ترشی یخ میزنه. ببر بزار سوئیت.راه باز کردم . اما برف هم برفای قدیم . وقتی از خواب پا میشدیم حداقل تا زانو برف بود .به این مقدار هم شکر + نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 10:6 توسط  |  Adblock test (Why?)
میدونی پهلوون کیه ؟ - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 4:06
https://www.aparat.com/v/G1fVHتو که پهلوون بازی میدونی پهلوون کیه؟پهلوون برای یتیم پدره, برا وامونده عصاست,برا درمونده دسته, برا مظلوم حقه, برا ظالم مرگه برا هر چی نامردیه ترسپهلوون ن اهل چاپو چوپه ن اهل بادو بروتپهلوون اونیه که سینش سنگو بشکافه و دلش مثله ی شیشه با ی تقه ترک بردارهپهلوون با خاکیاش ...
جادوی زمين - تاریخ: 1402/12/5 ساعت: 4:06
کتاب جادوی زمین اثر دوست وبلاگی عزیز خانم ابراهیمی را خریدم. از سایت فرا کتاب .کتابی پر از حکایتهای زیبا و پندآموز که باید جرعه جرعه نوشید . دستمریزاد میگم به خانم ابراهیمی عزیز.واما بی صبرانه منتطر چاپ کتاب رفیق عزیز دیگری هستم که قولش را داده . + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 22:50...
روزنوشت - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 16:25
۱) یه روز دخترم گفت : بابا فردا صبح مصاحبه استخدامي دارم ، با من میایی ؟ گفتم آره .صبح راه افتادیم به سمت محل مورد نظر .(قبل عروسی) .دخترم به اختیار خودش . در حال حاضر یعنی تا امروز هم پوشش چادری دارد و هم مانتویی . بیشتر ، مکانهای رسمی چادر میپوشد ، مثلا مراسم رسمی مهمانیها یا دانشگاه . کلاسشون فقط...
بدون عنوان - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 3:24
دست نوشتههای دخترم . سرگذر . موسسه خادمین علی ع 6104-3378-1123-5256 یوسف و زلیخا ماساژور تورج شعبانخانی صادق بوقی رضا ثقفی خانه یار ریایی اجباری . چه کسی استخدام شد ؟ عکس کودکی ام .
ناخودآگاه - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 14:43
بنابر گفته جناب یونگ این ناخودآگاه ماست که ما را هدایت میکند .
یک سال دگر رفت . - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 10:21
این بخش را حذف کردم (پیامکهای تبریک ) .بجاش چند جمله مینویسم .۱ - شب که میخواستیم بریم خونه دخترم، لیلا یعنی همسرم دنبال کادویی که برای من خریده بود میگشت و آخرش هم پیدا نکرد. میگفت یک بافت برات خریده بودم . البته یه تیشرت ورزشی هم برا باشگاه خریده بود که همونو آورد برا کادو .۲- دخترم یعتی آقا داماد...
خونه خالی ، خونه غمگین - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 11:54
چهارشنبه شب عروسی دخترم برگزار شد .عمری بود و حوصلهای اگر، مینویسم .دیروز پاتخت بود و شب هم برادر خواهرها خونه'>خونه ما .امروز ظهر رفتیم خونه مادر و باز دور هم بودیم .الان یه ساعتی هست اومدیم. فکر نمیکردم در این حد دلتنگ بشم .وای که چقدر جای دخترم خالیست . هر لحظه منتظرم از اطاق بیاد بیرون اما .... ...
امشب - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 11:54
چه خبر است ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!سر زدم به وبلاگ دوستان .سه عزیز حذف کردهاند .خب چرا ؟و دوست دیگری که نیست ، جواب نداد و نگرانم و اکنون بنده خدا هم که ..... + نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:39 توسط  |  Adblock test (Why?)
روزهای شلوغ - تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 18:15
چیزی به عروسی نمونده . جهیزیه را امروز بردند و لشگر خانمها هم شروع کردند به چیدن جهیزیه . فردا هم چینش جهیزیه ادامه دارد، شاید به پسفردا هم بکشد . چقدر دنگ و فنگ دارد اینکار .شلوغ پلوغه حسابی . کلی کارهای نکرده داریم . مثل روزهایی که آدم وقت کم میاره و دوست داره روز بجای ۲۴ ساعت ۴۸ ساعت میشد .احتمال...
- تاریخ: 1402/7/10 ساعت: 18:15
این چند روز کلی نوشته ثبت موقت داشتم همه را یکی کردم پست بلندبالایی شد و اومدم بقیه را حذف کنم پست اصلی را هم حذف کردم .میشه برگردوند ؟البته فکر نکنم .مورد آخری که نوشته بودم :وبلاگی با این آدرس پیدا نشد .آخه چرا بعضی آنقدر عجیب غریب یعنی مریض هستند که با مزاحمتشان باعث حذف وبلاگ آدمهای بدرد بخور و ...
همینطوری به ذهنم رسید . - تاریخ: 1402/6/6 ساعت: 17:13
هرچقدر کلمه 《 سلام 》زیبا ، امید بخش ، نشاط آفرین و گرم است به همان اندازه《 خداحافظی 》 سرد و سخت و تلخ است . + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۲ ساعت 23:56 توسط  |  Adblock test (Why?)
بازم روزنوشت . - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 1:12
امشب سالگرد شوهر عمهام بود . قبل شام روحانی رفت بالای منبر . اینو اول بگم که میشناسمش مرد شریف و دوست داشتنی است . در بین دعاها ، دعایی کرد که من همش در حین و بعد غذا به آن دعا فکر میکردم .میگفت خدایا مشکلات اقتصادی را با امدادهای غیبی برطرف کن و همه گفتند آمین .خواستم بگم حاج آقا ..... ای بابا برای...
روزنامه - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 1:12
مادرمیگه خدایا جان چطور از بدن درمياد . از بس که دردهای مختلف دارد .هر شبی که میام پیشش تقریبا همهاش آه و ناله است و این خیلی سخته عزیزترین کست را همیشه در این حالت ببینی و کاری هم ازدستت برنیاد . خیلی سخته . خدایا چی میشد اگر پیری نبود ؟.................................................زیرنویس تلویز...
عصر جمعه - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 1:12
دوست وبلاگی در جواب احوالپرسی من پیام داده بود این روزها حال مساعدی ندارد . ندونستم علتش روحی است یا جسمی .برایش اگر قابل باشم دعا کردم .قلب مهربان و پاکی دارد شما هم دعا کنید .چند وقتیه میخوام یه پست بالا بلند از اتفاقات وبلاگی ام بنویسم اما هربار به دلیل طولانی بودن متن و اینکه در این پست حتما اشا...
*سال نو مبارک* - تاریخ: 1402/1/7 ساعت: 17:07
عید نوروز و آغاز سال ۱۴۰۲ مبارک .انشاءالله سال جدید سالی توام با آرامش،آسایش برای دوستان عزیز وبلاگی و خانواده محترم باشد .آرزومندم ، سعادتمند ، سربلند و پیروز باشید. + نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 16:9 توسط  |  Adblock test (Why?)
غار تنهایی - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 16:48
همه مردان گاهی نیاز دارند به غار تنهای پناه ببرند تا بلکه reload بشند ، refresh بشند ، جان تازهای بگیرند .یعنی فکری بکند بدون اینکه کسی بپرسد ، آهی بکشد بدون اینکه کسی بشنود . اشکی بریزد بدون اینکه کسی ببیند .این امکان را برایش فراهم کنید ، نتیجهاش حتما مثبت خواهد بود .گاهی خیلی از مشکلات مردان در ه...
روح مهربان مادر لیلا شاد . - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:41
دیشب خونه مادر بودیم . شب خوبی بود . همه جمع بودند و خوش گذشت اما انگار چشمان لیلا دنبال چیزی میگشت . صبح رفتیم سرخاک ، سر مزار مادر بغضش را خالی کرد . شلوغ بود ، همه با دستههای گل بر سر مزار مادرانشان بودند تا روز مادر را گرامی بدارند .نهار رفتیم خونه پدرش ، دسته گلی برای مادر ناتنی گرفتیم و کمی هم...