این دوره هیچ کدام از برنامه مناظرات را گوش ندادم .البته دوره قبل هم گوش نداده بودم الان اتفاقی تلويزيون روشن کردم .هرکسی میخاد رئیس جمهور بشه ، بشه .اصلا مهم نیست .اگه مهم بود که وضعیت مملکت این نبود .بود ؟اگه فکر میکنه میتونه.بسمالله.فقط یک کار کنه .قیمت اقلام خوراکی که قوت لایموت مردم است را به همون دوران حسن روحانی مغضوب که چند سال است میکوبندش برسونن.گوشت و مرغ و برنج و حبوبات و روغن و اینطور چیزا که برای زنده موندن یک انسان نیاز است را به سه سال پیش برگردونند.چیزی نیست گوشت کیلویی ۱۲۰ هزارتومان بود مرغ هم حدود ۱۳ هزارتومان، برنج ایرانی هم فکر کنم حدود ۲۰ هزار. روغن و حبوبات هم تقریبا به همین نسبت دستشون درد نکنه. همین کافیه .دیگه بحث زیرساخت ها و توسعه بماند برای دولتهای بعدی .امید خدا .کلام آخر :خدا نگذرد از گناه کسانی که با توجه به شناخت ساختار قدرت ، وعدهای دروغ به مردم دادند و میدهند .من که حلال نمیکنم .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳ ساعت 22:49 توسط
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
دلم نمیاد خداحافظی کنم .
امیدوارم بشه باز بیام ، بنویسم و بیشتر سر بزنم .
دوستان خوبی که هستند و عزیزانی که دیگه نیستند عمه خانم ، مریم خانم امیدوارم هر کجا هستید دلتون شاد و تنتون سالم باشه .
روزگارتون خوش .
فعلا
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
امروز صبح .مادر گفت اون دو تا کوزه ترشی یخ میزنه. ببر بزار سوئیت.راه باز کردم . اما برف هم برفای قدیم . وقتی از خواب پا میشدیم حداقل تا زانو برف بود .به این مقدار هم شکر
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۴۰۲ ساعت 10:6 توسط
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
کتاب جادوی زمین اثر دوست وبلاگی عزیز خانم ابراهیمی را خریدم. از سایت فرا کتاب .
کتابی پر از حکایتهای زیبا و پندآموز که باید جرعه جرعه نوشید . دستمریزاد میگم به خانم ابراهیمی عزیز.
واما بی صبرانه منتطر چاپ کتاب رفیق عزیز دیگری هستم که قولش را داده .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
۱) یه روز دخترم گفت : بابا فردا صبح مصاحبه استخدامي دارم ، با من میایی ؟ گفتم آره .صبح راه افتادیم به سمت محل مورد نظر .(قبل عروسی) .دخترم به اختیار خودش . در حال حاضر یعنی تا امروز هم پوشش چادری دارد و هم مانتویی . بیشتر ، مکانهای رسمی چادر میپوشد ، مثلا مراسم رسمی مهمانیها یا دانشگاه . کلاسشون فقط ایشان چادری بود . اینم بگم مذهبی است اما برای خودش .مثلا یکی از بهترين دوستاش از دوران مدرسه تا به امروز از خانواده غیر مذهبی هست که با حجاب میانهای ندارند با این توضیح که دختر بسیار پاکدامنی است .چه خوب بود آدما با هرگرایش فکری میتونستند همدیگه را دوست داشته باشند و از هم بدشون نیاد .قرار شد بریم مصاحبه .دخترم با همون لباس معمولی و ساده بدون چادر راه آفتاب . من تعجب کردم اما چیزی نگفتم . میدونستم چرا با این پوشش راه افتاد برای مصاحبه استخدامي.رفتیم و مصاحبه انجام شد ، آنجایی که استخدامی داشت فقط یک نفر از این رشته نیاز داشت و فقطم با مصاحبه میخواست نیرو بگیره .موقع برگشت از آسانسور که اومدیم بیرون با دختری چادری بسیار محبجه ای روبرو شدیم . دخترم لبخندی زد و باهم سلام و علیکی کردند .گفت بابا ، این اصلا این تیپی نیست . این اصلا چادر که نمیتونه ، دانشگاه پسری نبود که باهش نبوده باشه و ...یه روزم گفت بابا حدس بزن چه کسی را استخدام کردند .گفتم اون دختره ، گفت آره ، از کجا فهمیدی ؟ گفتم از تیپ مصاحبه کننده ها و پوشش دختره اون دختر خانم ریا کرد و دخترم نه . حتی برخلاف رویه رفتار کرد . نتیجه خوب نبود .مورد ۲) و ۳) صادق بوقی و ثقفی دیگه کهنه شدند ۴) اون آقایی بود که قبلا تعریف کردم باشگاه حالش خراب شده بود . این مورد هم ازوست . قبلا گفتم که چند ماهی است باشگاه صبح زود میرم . افراد خ
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
دست نوشتههای دخترم . سرگذر . موسسه خادمین علی ع 6104-3378-1123-5256 یوسف و زلیخا ماساژور تورج شعبانخانی صادق بوقی رضا ثقفی خانه یار ریایی اجباری . چه کسی استخدام شد ؟ عکس کودکی ام .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
بنابر گفته جناب یونگ این ناخودآگاه ماست که ما را هدایت میکند .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
این بخش را حذف کردم (پیامکهای تبریک ) .بجاش چند جمله مینویسم .۱ - شب که میخواستیم بریم خونه دخترم، لیلا یعنی همسرم دنبال کادویی که برای من خریده بود میگشت و آخرش هم پیدا نکرد. میگفت یک بافت برات خریده بودم . البته یه تیشرت ورزشی هم برا باشگاه خریده بود که همونو آورد برا کادو .۲- دخترم یعتی آقا دامادمون یه کاپشن گرم برای زمستون خریده بود .۳- پسرم فقط تبریک گفت و یک بوسی هم کرد .۴- دیگه مادر هم پول میخواست بده که قبول نکردم . میگفت ننه من نتونستم چیزی برات بگیرم و من درآغوشش گرفتم و گفتم وجود تو بهترین هدیه است برای من و کل خانواده. وجود مادر باعث میشه برادر وخواهرا حداقل هفتهای یکبار دور هم جمع بشن و لیلا خیلی این دورهمی را دوست دارد . پنجشنبه حالش خوب نبود وقتی شنید خونه ننه جون جمع هستند زنگ زد به من که بیا منو زودتر ببر . گفتم حالت خوب نیست استراحت کن گفت اگه شده سینهخیز من باید برم .و دیگر اینکه زن بابای لیلا گذاشته رفته که توضیحش نیاز به یک پست مفصل دارد .همین
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:33 توسط
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
چهارشنبه شب عروسی دخترم برگزار شد .عمری بود و حوصلهای اگر، مینویسم .دیروز پاتخت بود و شب هم برادر خواهرها خونه'>خونه ما .امروز ظهر رفتیم خونه مادر و باز دور هم بودیم .الان یه ساعتی هست اومدیم. فکر نمیکردم در این حد دلتنگ بشم .وای که چقدر جای دخترم خالیست . هر لحظه منتظرم از اطاق بیاد بیرون اما .... نیست.
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۴۰۲ ساعت 23:46 توسط
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
چیزی به عروسی نمونده . جهیزیه را امروز بردند و لشگر خانمها هم شروع کردند به چیدن جهیزیه . فردا هم چینش جهیزیه ادامه دارد، شاید به پسفردا هم بکشد . چقدر دنگ و فنگ دارد اینکار .شلوغ پلوغه حسابی . کلی کارهای نکرده داریم . مثل روزهایی که آدم وقت کم میاره و دوست داره روز بجای ۲۴ ساعت ۴۸ ساعت میشد .احتمالا خرید تا دقیقه ۹۰ ادامه دارد یحتمل به وقت اضافه هم بکشد اگه میدونستم اینطوریه با نرمافزار MS project یه برنامه کنترول پروژه برای عروسی دخترم مینوشتم تا اینهمه از برنامه عقب نمیافتادیم .والله بخدا .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۲ ساعت 23:59 توسط
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی
امشب سالگرد شوهر عمهام بود . قبل شام روحانی رفت بالای منبر . اینو اول بگم که میشناسمش مرد شریف و دوست داشتنی است . در بین دعاها ، دعایی کرد که من همش در حین و بعد غذا به آن دعا فکر میکردم .میگفت خدایا مشکلات اقتصادی را با امدادهای غیبی برطرف کن و همه گفتند آمین .خواستم بگم حاج آقا ..... ای بابا برای توضیحش باید یک صفحه بنویسم ، بیخیال ................................۳/۱۹ سالگرد پدر بود ، با مادر دوتایی رفتیم سرخاک . .بعد هم علی و خانمش رفته بودند .مادر نتونست تا سرخاک بیاد . نشست تو ماشین و گفت من از همینجا فاتحه میدم . تنهایی رفتم . دسته گلی گذاشتم و فاتحهای.الان کجاست ؟ چی میکنه ؟ مارو میبینه ؟ خیلی سوالهای بیجواب .....................مرد معتاد کنار سطل آشغال گونی را میگذارد زمین تا چندتا کارتن خالی بردارد . در حین تا کردن کارتونها ، شکلاتی از جیبم تعارفش میکنم . صلوات میفرستد. میگه شب جمعه است خدا امواتت را بیامرزد. مرد میانسالی میاستد برای انداختن آشغال. مرد ضایعاتی نگاش میکنه و سلام و عرض ادب میکنه . میگه آقای .... معلم پرورشی مدرسه جلال سنایی هستید . یا گفت بودید .لحظاتی گفتگوی این دو را گوش میکنم.چه مرد بزرگی بود آن مرد به نظر من معتاد و ضایعاتی .هزاران بار مؤدبتر و بامرامتر از بعضی اشخاص اتوکشیده بود ...................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۲ ساعت 0:10 توسط
|
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی