دوست وبلاگی در جواب احوالپرسی من پیام داده بود این روزها حال مساعدی ندارد . ندونستم علتش روحی است یا جسمی .
برایش اگر قابل باشم دعا کردم .
قلب مهربان و پاکی دارد شما هم دعا کنید .
چند وقتیه میخوام یه پست بالا بلند از اتفاقات وبلاگی ام بنویسم اما هربار به دلیل طولانی بودن متن و اینکه در این پست حتما اشارهای به اشخاص و وبلاگ ها ممکنه بشه و شايد بعضی راضی نباشند حتی بدون نام اشارهای بهشون بشه از این کار منصرف شدهام . امروز هم منصرف شدم .
بجاش اینارو مینویسم .
۱ - همین لحظه بانو آهنگی را پلی کرده و خودش هم زمزمه میکند .
خوشگل زیاد پیدا میشه تو دنیا اما یکیش خوشگل من نمیشه .... البته که منظورش من نیستم 
بخدا از ۲۴ ساعت ، ۲۰ ساعت آهنگ گوش میده .
آهنگشو عوض کرد .
یکی تو فکر عشقه یکی تو فکر یاره .... بانو حمیرا
نگاش میکنم ، لبخندی میزنه و چشمکی که دخترم نبینه
.
بعد ازخواب ، چای با خرما میچسبه دخترم میگه بابا خرما تموم شده 
۲- در حال رانندگی تو ترافیک ، داخل ماشین کناری ، زن و شوهر به شدت بحث میکردند ، یعنی زن با عصبانیت داد و بیداد میکرد ، پشت چراغ قرمز یک دفعه خانمه شروع کرد با مشت مرد را زدن، مرد هم سعی میکرد حفظ آبرو کند و چیزی نمیگفت شاید آشنایی ببیند و ....
دختر معصوم هم صندلی عقب سعی میکرد نزاره مادر باباشو بزنه . چشمان نگران دخترک معصوم این چند روز از ذهنم بیرون نمیرود.
۳- حال بانو این روزها خوب نبود .
بهش بدون مقدمه خبر داده بودند عمو ابراهیمش فوت کرد . سنی نداشت . سکته کرده بود . لیلا خیلی دوسش داشت . سه چهار سال از لیلا بزرگتر بود . وقتی همو میدیدند عمو خیلی باهش شوخی میکرد و میخندوند. 
۴ - مرد نامرد .
طفلک چقدر تلاش کرد این زندگی درست بشه. چقدر پول روانشناس داد چقدر داروی اعصاب خورد تا بر اعصابش مسلط بشه .
چند ماه من میانجی بودم و با دو طرف صحبت میکردم . تمان این مدت آقا همه ما را سر کار گذاشته بود و در حالی که وانمود میکرد دنبال حل مشکلات و اختلافات است و دوست نداره زندگیش از هم بپاشه، پشت صحنه اموال و نقدینگی اش را انتقال میداده و آماده طلاق میشده.
۵_ پیادهراه ، پسره به دختره میگه :
به نگاه اول اعتقاد داری یا برم دوباره بیام .
خندهام گرفتهبود. چه جملههایی پیدا میکنند .
..........................
۶- صبح زود ساعت حدود ۶ رفتم ادارهای برای دادن اسناد مناقصه به دبیر خانه. کارمندان یکی یکی تشریف فرما میشدند .
خانمی که من باهش کار داشتم را نمیدیدم. یکی دو سال پیش با این سازمان قراداد داشتیم و گاهی راهم به دبیرخانه میافتاد و ایشان را میشناختم.
خانمی کنار میز تشریف آورد و با لبخند سلامی داد و نشست . نشناختم ، فکر کردم کارمند جدید است . پاکت را دادم بهش . گفت آقای .... کمی صبر بفرمائید تا سیستم بالا بیاد
. خانم ص بود . ای خدااااا
کلا زیر ورو شده بود . یعنی خودش را کوبیده و از نو بازسازی کردهبود
. تا بدین روز این حجم از تغییرات را نديده بودم .
خانم ج پور هم از اداره بازرگانی تشریف آورد ، ایشون هم بازسازی کرده بود اما قابل شناخت بود .
.............
و بانو میگه بلند شو بریم بیرون .
قرار شد شام بریم خونه مادر
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی