چهارشنبه شب عروسی دخترم برگزار شد .
عمری بود و حوصلهای اگر، مینویسم .
دیروز پاتخت بود و شب هم برادر خواهرها 1'>خونه ما .
امروز ظهر رفتیم خونه مادر و باز دور هم بودیم .
الان یه ساعتی هست اومدیم. فکر نمیکردم در این حد دلتنگ بشم .
وای که چقدر جای دخترم 1ست . هر لحظه منتظرم از اطاق بیاد بیرون اما ....
نیست.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی