دیشب خونه 1 بودیم . شب خوبی بود . همه جمع بودند و خوش گذشت اما انگار چشمان 1 دنبال چیزی میگشت . صبح رفتیم سرخاک ، سر مزار مادر بغضش را خالی کرد . شلوغ بود ، همه با دستههای گل بر سر مزار مادرانشان بودند تا روز مادر را گرامی بدارند .
نهار رفتیم خونه پدرش ، دسته گلی برای مادر ناتنی گرفتیم و کمی هم مخلفات از خونه برداشتیم . کادو هم دادیم . چقدر این زن از این حرکت خوشحال شد .
عصر رفتیم بیمارستان به خالهاش سرزدیم ، سکته مغزی کرده ، آنجا هم یکبار دیگر بغض کرد و اشک ریخت .
امشب خیلی دوست داشتم از همسرم بنویسم اما .....
حداقل یک جمله مینویسم .
من بارها خوانده و شنیدهام ، بارها و بارها ، که عشق یک روزی تمام و یا که کمرنگ میشود . اما باور دارم این یک قاعده کلی نیست.
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی