خرید بک لینک
نگاهم افتاد به پنجره  ، شب سرودش را می خواند . ساعت از 12 گذشته .

چقدر خاطره دارم من با پنجره . از پنجره من عاشق شدم . شاید یه روز تصمیم گرفتم بنویسم . 

 خیابان از پشت پنجره پیداست . برخلاف ترافیک روزانه ، گاهی ماشینی با صدای شبانه از روبرو رد می شود . آدمای تو این ماشین ها هم مثل همه ، هرکدام برا خودشون قصه ای و غصه ای دارند . کاشکی می تونستم هر شب جلو یکیشون را بگیرم و بگم قصه زندگیتو با تمام غصه ها و شادیات برام بگو  .

پسرم  بی خواب است و  تب دارد ، عصر هرکاری کردم نیامد دکتر . 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:16&nbsp توسط احمد   | 

برچسب: نویسنده: آناهیتا عابدی تاريخ: دوشنبه 30 بهمن 1396 ساعت: 3:04

صفحه بندی