چقدر خاطره دارم من با پنجره . از پنجره من عاشق شدم . شاید یه روز تصمیم گرفتم بنویسم .
خیابان از پشت پنجره پیداست . برخلاف ترافیک روزانه ، گاهی ماشینی با صدای شبانه از روبرو رد می شود . آدمای تو این ماشین ها هم مثل همه ، هرکدام برا خودشون قصه ای و غصه ای دارند . کاشکی می تونستم هر شب جلو یکیشون را بگیرم و بگم قصه زندگیتو با تمام غصه ها و شادیات برام بگو .
پسرم بی خواب است و تب دارد ، عصر هرکاری کردم نیامد دکتر .
برچسب:
نویسنده: آناهیتا عابدی